سيد حسن آصف آگاه

185

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

هيچ زمان بازنايستد . پس مزديسنان نفرين كنند و به نفرين مزديسنان [ مردم بىگروش ] ميرند . جان مردم و گوسپند همه‌جا تنك شود . پس اندر آن زمان مردم و گوسپند را از ورجمكرد آورند و جاىجاى ماندگار شوند . ايشان به تن مه و شايسته‌تر و نيكو كرداراند ؛ زيرا آن دروج نيرومند ايشان را به كارزار بكشتن نتواند . چون آن زمستان به سر رسد ، گوسپند ايدون تنك ببود كه چون [ به ] جايى گلهء گوسپندان بينند ، آن‌گاه به شگفتى آيند . دد كوهى و دشتى به مردمان آيند و ايدون انديشند كه ما را مردمان ايدون دارند كه فرزند خويش را . پس ارديبهشت از بالا بانگ كند و ايدون گويند كه « پس ، آن گوسپندان را بمكشيد چنان‌كه تاكنون [ همى ] كشتيد . هنگامى كه گوسپند چندان سالمند شود كه از آن پس به كاهش بازايستد ، او را بكشيد » . مزديسنان همان‌گونه كنند و دد كوهى و دشتى ، چون سال و تن ايشان ايدون برآورده شد كه از آن پس به كاهش ايستند ، به مردمان آيند و گويند كه « خوريد مرا پيش از آن‌كه مرا آز اودراى 7 جود » و مزديسنان همان‌گونه كنند . به پايان هزاره ، اوشيدرماه به سى سالگى به ديدار هرمزد رسيد . خورشيد از آن روز به [ بيست ] شبانه‌روز به بالاى [ آسمان ] بايستد . شش سال گياه ، آن‌چه نبايد ، نخشكد ، او داديگ 8 را به كار گيرد ، كار از داد كند . نوع مار همه فراز [ به ] يك‌جاى شوند ، اندر يك‌جاى برهم آميزند و مارى كه هشتصد و سى و سه گام پهنا و هزار و ششصد و پنجاه و شش گام درازا [ دارد ] ، پديد آيد . مزديسنان ، بدان دستورى اوشيدرماه سپاه آرايند ، به كارزار آن مار شوند ، چون رسند ، اوشيدرماه گويد كه يزش كنيد و يزش كنند . آن دروج بگدازد و يك فرسنگ پيرامون زمين و گياه از زهرى كه از آن دروج بيايد ، بسوزد . جهى از آن دروج فراز دود ، به تن مگس سياه ، و به دروج دوپاى - تخمه ( - انسان ) ساكن شود . از آن روى است كه ستمگر نشود . اندر آن هزاره ، ضحاك از بند برهد و شاهى بر ديوان و مردمان را فراز گيرد . ايدون گويد كه « هركه آب‌وآتش و گياه را نيازارد ، آن‌گاه او را بياوريد تا وى را بجوم » . آتش و آب و گياه ، از بدى كه مردمان بديشان كنند ، نالان پيش هرمزد شوند و گويند كه « فريدون را بر ايستان تا ضحاك را از ميان ببرد ، چه اگر جز اين [ باشد ] بر زمين نباشيم » . پس هرمزد با امشاسپندان به نزديك روان فريدون شود . او را گويد كه « برايست ! ضحاك را از ميان ببر » . روان فريدون گويد كه « من از ميان بردن نتوان . به روان سامان گرشاسپ شويد » . پس هرمزد با امشاسپندان به نزديك روان سامان [ كرشاسپ ] شوند . و سامان